تبلیغات
جاسک اسلامی - خلافت عمر
1390/01/4  07:51 ق.ظ
نوع مطلب: (سوالاتی از اهل سنت ،) توسط: ارجمند

 

انتخاب خلیفه دوم

ارائه مدرک جعلی برای انتخاب خلیفه به وسیله شورای شش نفری
مدرك اصلى اهل سنت بر انتخابى بودن خلیفه و شورایى بودن آن، حدیث جعلى معروفى است به این صورت «لا تجتمع امتى على الخطاء و یالاتجتمع امتى على الضلاله امت من بر خلا و یا بر گمراهى اجتماع نمى كنند»(1) و از این نتیجه گرفته اند كه چون مردم در سقیفه اجتماع نمودند و اتفاق كردند برخلافت ابوبكر، لذا خطا نرفته اند و در كنار آن حدیث دیگرى جعل شد كه «لا یجتمع النبوه والملك فى اهل بیت واحد نبوت و سلطنت) خ لافت (در یك خانواده جمع نمى شود»(2) و به این وسیله خواستند بگویند كه على) ع (نمى تواند خلیفه باشد. و احادیث فوق، اولا جعلى است سند محكمى ندارد، ثانیا، داستان غدیر، حدیث ثقلین و حدیث منزلت كه على) ع (را به عنوان خلیفه تعیین نمود با آن مخالف است. ثالثا، در انتخاب خلفاى سه گانه اصلا به این حدیث عمل نشده است براى این كه شوراى اولى براى انتخاب ابوبكر در سقیفه جز سه نفر) عمر، ابو عبیده جراح، خود ابابكر (كسى نبود و به قول ابن حجر عقلانى و بلاذرى و محمد خاوندشاه، و ابن عبدالله، سعد بن عباده و طایفه خزرج و طایفه اى از قریش و هیجده نفر از بزرگان صحابه) مانند على) ع (، سلمان، ابوذر و (با ابى بكر بیعت نكردند و با او مخالفت كردند و در انتخاب عمر كه اصلا شورا و آراء عموم در كار نبود، بلكه او با انتخاب ابابكر خلیفه شد و عثمان با اكثریت شوراى شش نفره اى كه عمر انتخاب نموده بود روى كار آمد، نه با انتخاب مردم. تنها فردى كه با انتخاب مردم روى كار آمد على) ع (است اگر حدیث دوم را در كنار حدیث اول قرار دهیم انتخاب على) ع (توسط مردم با تعارض و تضاد روبرو مى شود، چون لازمه اش جمع خلافت و نبوت در یك خانواده است در نتیجه مدرك شورایى بودن خلافت اجتماع و اتفاق امت است كه هرگز تحقق نیافت و هیچ یك از خلفاى سه گانه با چنین روشى انتخاب نشدند. براى مطالعه بیشتر ر. ك:- امامت و رهبرى، مرتضى مطهرى، ص 81- 79- شبهاى پیشاور، سلطان الواعظین شیرازى، ص 495- 480
پى‏نوشت‏
 (1) (سلطان الواعظین شیرازى، شبهاى پیشاور، دارالكتب الاسلامیه، سى و هفتم، 1376، ص 480).
 (2) (همان، ص 481).

 

خلافت عمر بن خطاب
انتخاب خلیفه‌ دوم

 


عمر از تیره‌ بنی عدی بود. طایفه‌ مزبور یكی از تیره‌های قریش بود. مادرش حَنْتَمَه دختر هاشم بن مغیره از تیره‌ بنی مخزوم بود. این تیره نیز از طایفه‌ی قریش و در جاهلیت از همپیمانان بنی امیه به شمار می‌رفت. عمر بر خلاف ابوبكر، از كسانی بود كه سالها پس از بعثت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به آن حضرت ایمان آورد. بسیاری از مصادر، اسلام او را در سال ششم بعثت می‌دانند. این در حالی است كه مسعودی، اسلام او را چهار سال قبل از هجرت، یعنی سال نهم بعثت می‌داند.[1] عمر در دوران مدینه، در حوادث و جنگ‌ها حضور داشت گرچه تاریخ خاطره ویژه‌ای از وی به یادگار ندارد. زمانی كه دختر او حفصه به عقد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ درآمد، رفت و شد وی با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بیشتر شد. در این زمینه، وی با ابوبكر موقعیت مشابهی داشت. گذشت كه عمر و ابوبكر از كسانی بودند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ میان آنان پیوند برادری بست.[2] آنان در تمام دوران حیات رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ قرین یكدیگر بودند و در جریان تحولات سقیفه همه جا مواضع یكسانی داشتند. اصرار عمر در پایدار ساختن خلافتِ ابوبكر سبب شد تا امام علی ـ علیه السّلام ـ او را متهم كرد كه به خاطر آینده خود تلاش می‌كند.[3] این امر برای دیگران نیز قابل درك بود.
زمانی كه ابوبكر عهد خلافت عمر را به دست او سپرد تا بر مردم بخواند، شخصی در راه از او پرسید: در این نامه چیست؟ عمر گفت: نمی‌دانم، اما من اولین كسی هستم كه از آن اطاعت می‌كنم! آن شخص گفت: اما من می‌دانم كه در آن چیست، أمَّرْتَهُ عام أوّل و أمّرك العام؛ سال نخست، تو او را به خلافت گماردی و اكنون او تو را به خلافت می‌گمارد.[4] این حكایت نشان آن است كه مردم از پیوند سیاسی این دو نفر آگاه بوده‌اند. به نظر می‌رسد موفقیت این دو نسب به یكدیگر و جایگاه برتر عمر در طول خلافتِ دو سال و سه ماه ابوبكر، برای همه این امر را قابل قبول ساخته بود كه این دو نفر، در واقع، یك نفر هستند، بدین معنی كه بطور طبیعی، خلافت عمر ادامه خلافت ابوبكر بوده و حكومت آنان یك «خلافت» واحد به شمار می‌آید.
قیس بن ابی حازم می‌گوید: عمر را در مسجد دیدم كه چوب نخلی در دست داشت و مردم را می‌نشاند، در همان حال غلام ابوبكر كه نامش «شدید» بود آمد و نوشته‌ای را از ابوبكر برای مردم خواند، پس از آن بود كه عمر را بر منبر دیدم.[5] این سخن درستی است كه، اگر عمر نبود ابوبكر به خلافت نمی‌رسید.[6] زمانی كه ابوبكر قصد داشت تا خالد بن سعید را به فرماندهی سپاهی بگمارد، عمر موفق شد او را از تصمیمش منصرف كند، زیرا خالد تنها سه ماه پس از سقیفه با ابوبكر بیعت كرد.[7] ابوبكر می‌گفت كه بیش از همه عمر را دوست دارد.[8] عمر خطاب به ابن عباس گفت: اگر عقیده ابوبكر به من نبود، شاید برای شما نیز سهمی می‌گذاشت، در آن صورت نیز قوم شما (قریش)، چشم دیدن شما را نداشت.[9] همین باور ابوبكر بود كه او را واداشت تا ضمن «عهدی» عمر را به جانشینی خود «منصوب» كند. او در ضمن صحبت خود گفت: چون از به وجود آمدن فتنه می‌ترسید، عمر را به جانشینی خود گماشت.[10]
پیش از آنكه ابوبكر، عمر را بر این كار بگمارد، درباره‌ این كار خود، از عبدالرحمان بن عوف مشورت خواست، او با تمجید از وی، عمر را فردی عصبانی خواند.
ابوبكر گفت: او در مقایسه با رقیق القلب بودن من چنین می‌نماید، اگر سركار بیاید آرام خواهد بود. طرف دوم مشورت ابوبكر، عثمان درباره‌ی عمر گفت: باطن او بهتر از ظاهر اوست.[11] این تمامی مشورت ابوبكر برای نصب عمر است كه تواریخ از آن یاد كرده‌اند، آن هم تنها با عثمان و عبدالرحمن بن عوف چهره‌های اشرافی قریش.
عثمان كه در تمام دوره‌ی بیماری ابوبكر ملازم او بود، از طرف وی مكلف به نوشتن عهدنامه‌ی جانشینی عمر شد. با نوشتن آغاز عهد، ابوبكر به حالت اغماء رفت و عثمان كه تكلیف خود را می‌دانست تا به آخر عهد را نوشته و نام عمر را در آن درج كرد. ابوبكر پس از به هوش آمدن از وی خواست تا آنچه را نوشته بخواند و او چنین كرد و ابوبكر نوشته‌ی او را تأیید نمود.[12] به دنبال این امر طلحه بر ابوبكر وارد شده و گفت: تو شاهد بودی كه عمر در كنار تو و با بودن تو چگونه برخورد می‌كند، در آن صورت وقتی بدون تو باشد معلوم نیست چه خواهد كرد. ابوبكر از اعتراض وی برآشفت.[13] در نقلی دیگر آمده كه مردم ابوبكر را به دلیل آن كه شخصی بد خلق را بر آنان مسلط كرده به وی اعتراض كردند.[14] به روایت ابن عبدالبر، ابوبكر از مُعَیْقب الرّوسی پرسید: نظر مردم درباره‌ی تعیین عمر توسط من چیست؟ او گفت: برخی راضی و كسانی ناراضی‌اند. ابوبكر گفت: آیا راضی‌ها بیشترند یا ناراضی؟ او گفت: ناراضی‌ها بیشترند. ابوبكر پاسخ داد: چهره‌ی حق، در ابتدا بد منظر است، اما عاقبت با آن است.[15] عمر خود در اولین خطبه‌اش گفت: آگاه است كه مردم از روی كار آمدن او كراهت دارند.[16] به روایت ابن قتیبه، مسلمانان شام با شنیدن خبر مرگ ابوبكر، از روی كار آمدن احتمالی عمر، ‌اظهار نگرانی كرده و گفتند: اگر عمر بر سر كار آید «صاحب» ما نیست و ما او را از خلافت خلع خواهیم كرد.[17] به نظر می‌رسد، ابوبكر هیچ گونه مشورت جدی در انتخاب عمر نكرده است.[18] ابوبكر خود بر این باور بود كه بسیاری از مهاجران در اندیشه‌ی خلافت هستند. او خطاب به عبدالرحمان بن عوف می‌گفت: از همان آغاز خلافتش بسیاری از مهاجرین طمع خلافت داشته‌اند.[19] وی هنگام مرگ، عمر را از مهاجرین و طمع آنان برای خلافت پرهیز داد.[20]
با تعیین عمر توسط ابوبكر، اصل «استخلاف» به صورت یك اصل مشروع در فقه سیاسی سنی درآمد، در حالی كه به تصریح منابع سنی، چنین اقدامی، هیچگونه پیشینه‌ای در سیره‌ی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نداشته است. حكومت استخلافی در یكی از دو ركن حكومت موروثی با آن مشترك است. در حكومت موروثی، ركن اول استخلاف و ركن دوم جهات ارثی و خانوادگی است. ركن اول آن در سیره‌ی خلیفه‌ی نخست صورت شرعی به خود گرفت و همانگونه كه محمد رشید رضا یادآور شده این امر زمینه‌ی موروثی شدن خلافت را در دوره‌ی امویان فراهم كرد.[21]
پس از نوشتن عهد خلافت عمر توسط ابوبكر، عملاً عمر به خلافت منصوب شده بود. در این صورت، بیعت مردم، نمی‌توانست عامل خلیفه شدن عمر باشد. نهایت، اعلام موافقت مردم بود كه نبایست آن را بدین معنا بدانیم كه اگر موافقت نمی‌كردند او خلیفه نمی‌شد، بلكه همانگونه كه گذشت، این، نوعی رضایت و اظهار وفاداری در فرمانبرداری از خلیفه بود. شگفت آنكه عمر خود بر این باور بود كه انتخاب ابوبكر «فلته» و ناگهانی بوده در حالی كه حكومت باید با مشورت مؤمنین باشد، اما اكنون تنها با یك عهد نامه بر سر كار آمد. عمر در حالی كه از انتخاب ابوبكر ناخواسته انتقاد می‌كرد، درباره‌ نحو روی كار آمدن خود سخنی نگفت.
[1] . مروج الذهب، ج2، ص321.
[2] . تاریخ جرجان، سهمی، ص96.
[3] . انساب الاشراف، ج1، ص587؛ شرح نهج البلاغه، ج6، ص11؛ انس بن مالك می‌گوید: دیدم (روز سقیفه) كه عمر به زور ابوبكر را روانه‌ی منبر كرد، نكـ : المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص438.
[4] . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج1، ص174. یكبار كه ابوبكر زمینی به كسی واگذار كرده و سندی برای وی نوشته بود، عمر آن را گرفته و از بین برد. حیاه الصحابه، ج2، ص47. جالب این كه آنان را «عْمَریْن» یعنی دو عمر می‌خوانند.
[5] . السنه، ابوبكر خلال، ص277.
[6] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38؛ ابن ابی الحدید می‌نویسد: هو (عمر) الذی شیّد بیعه ابی‌بكر، و رقم المخالفین فیها و كسر سیف زبیر... و دفع صدر مقداد... و لو لاه لم یثبت لابی‌بكر امره و لاقامت له قائمه. شرح نهج البلاغه، ج1، ص174.
[7] . المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص254.
[8] . غریب الحدیث، ج2، ص222؛ نثر الدر، ج2، ص17؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج3، ص333؛ ادب المفرد، بخاری، ص29.
[9] . نثر الدر، ج2، ص28.
[10] . طبقات الكبری، ج3، ص200.
[11] . تاریخ الطبری، ج3، ص428؛ طبقات الكبری، ج3، ص199: سریرته خیر من علانیته.
[12] . تاریخ الطبری، ج3، ص429؛ شرح نهج البلاغه، ج1، صص163ـ165؛ نثر الدر، ج2، صص15، 23؛ الكامل فی التاریخ، ج2، ص425؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26؛ طبقات الكبری، ج3، ص200.
[13] . تاریخ الطبری، ج3، ص433. عایشه نیز از اعتراض «فلان و فلان» یاد می‌كند: طبقات الكبری، ج3، ص274. به ابوبكر گفتند: آن زمان كه «سلطنت» نداشت با ما برخورد تند داشت وای اگر سلطنت یابد: المصنف، عبدالرزاق، ج5، ص449. دیگران نیز از «زبان و عصای» او شكایت داشتند؛ الامامه و السیاسه، ج1،‌ص38. علی ـ علیه السّلام ـ نیز از معترضان به ابوبكر بوده است: طبقات، ج3، ص274؛ حیاه الصحابه، ج2، ص26.
[14] . السنه، ابوبكر خلال، ص275.
[15] . بهجه المجالس، ج1، ص579 و درباره‌ی اعتراضات دیگر نكـ: معرفه ‌الصحابه، ج1، ص183؛ الفتوح، ج1، ص152؛ الفائق فی غریب الحدیث، ج1، صص100ـ99.
[16] . نثر الدر، ج2، ص61. او در همین خطبه از خدا خواست تا او را «نرم خو» كند؛ طبقات الكبری، ج3، ص274.
[17] . الامامه و السیاسه، ج1، ص38.
[18] . دكتر خیر الدین سوی می‌نویسد: ابوبكر قبل از انتخاب عمر با صحابه مشورت كرد (تطور الفكر السیاسی، ص40). چنین اظهار نظری با واقعیات تاریخی تطبیق نكرده و جز مشورت با ابن عوف و عثمان چیزی نمی‌شناسیم. البته از مخالفت‌ها آگاهی‌های بیشتری داریم. دكتر فاروق نبهان هم ادعا كرده است كه كار ابوبكر با مشورت مؤمنین بوده است (نظام الحكم فی الاسلام، ص93).
[19] . نثر الدر، ج2، ص16.
[20] . همان، ج2، ص22.
[21] . الخلافه و الامامه العظمی. به نقل از: اندیشه‌ی سیاسی در اسلام معاصر، ص150؛ پیش از رشید رضا، مروان بن حكم نیز برای موروثی شدن خلافت، به عمل ابوبكر استناد كرده است!

اندیشه‌های خلیفه‌ دوم
 


خلیفه دوم بیش از هر شخصیت دیگری در فكر و اندیشه سنی تأثیر داشته و همان گونه كه دوره او از لحاظ تاریخی مقطع بسیار مهمی در تاریخ اسلام به حساب می‌آید فكر و عمل او نیز برای مسلمانان سنی مذهب اهمیت بسیار بالایی دارد. این اهمیت تا جایی است كه از او به عنوان الگویی یاد می‌شود كه هیچ گونه خطایی نداشته و می‌توان به هر قول و فعل او عنوان سیره و سنت شرعی استناد كرد. به همین دلیل باید درباره‌‌ آن سخن گفت.
جایگاه رفیع عمر در اندیشه‌ دینی سنی قابل قیاس با هیچ كس دیگری نیست. در روایاتی كه درباره مناقب عمر نقل شده مقامی برای وی در نظر گرفته شده كه اندكی كمتر از مرتبت نبوت است! این مقام با تعبیر «محدّث» بیان شده است. در تفسیر محدث گفته شده: كسی كه به او «الهام» می‌شود. در روایتی كه بخاری، مسلم و دیگران آورده‌اند از قول ابو هریره نقل شده است كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: در بنی اسرائیل كسانی بودند كه بدون آن كه پیغمبر باشند با آنان سخن گفته می‌شد. اگر در امت من كسی از این گروه باشد، همانا عمر است. به نوشته‌ی قسطلانی: شارح كتاب بخاری، «اگر» در عبارت مزبور نه برای «تردید» بلكه برای «تأكید» است.
در كنار این قبیل نقلها، مجموعاً تصویری از اقدامات خلیفه در عهد پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به دست داده شده كه، قبل از آنی كه خدا چیزی را نازل كند،‌عمر بدان حكم كرده و پس از آن خدا آیاتی در این باره فرستاده است. این نمونه‌ها را به عنوان «موافقات عمر» می‌شناسند. جالب است كه در برخی از نمونه‌ها، عقیده‌ی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ با عقیده‌ی عمر مخالف بوده و خدا موافق با عمر آیاتی را نازل كرده است! از عبدالله بن عمر نقل شده است كه خداوند درباره‌ی امری كه دیگران و عمر چیزی درباره‌ی ‌آن گفته بودند،‌ آیاتی نفرستاد جز آن كه با عمر موافق بود. از جمله درباره‌ی‌ آن گفته بودند،‌آیاتی نفرستاد جز آن كه با عمر موافق بود. از جمله این موافقات، نماز خواندن در مقام ابراهیم، آیه‌ی حجاب،‌ اسرای بدر، تحریم خمر، نماز نخواندن بر منافقین و اموری دیگر است. آشكار است كه چگونه منزلت عمر باید قریب به منزلت نبوت باشد تا بعدها سیره‌ی‌ او حتی بر سیره‌ی پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ مقدم داشته شود.
در اینجا باید به این نكته توجه داشت كه عمر به همان اندازه كه در عمل قوی به نظر می‌آمد از لحاظ فكری ضعیف بود. او خود بارها به این امر اعتراف كرده و برای حل مسائل زیادی از دیگران استمداد كرده بود. علامه‌ی امینی در حدود نیمی از جلد ششم الغدیر را تحت عنوان «نوادر الاثر فی علم عمر» به این مسائل اختصاص داده است. به دلیل همین ضعف بنیه‌ی علمی بود كه چندان از بحث و جدل دینی خشنود نبود و یكبار كه كسی معنای «و الذاریات زروا» را از وی پرسید او به كتك زدن وی پرداخت.[1]
یكی از ویژگی‌های فكری عمده‌ی‌ خلیفه دوم آن است كه او اختیارات خود را به عنوان یك حاكم بسیار گسترده می‌دانست. او نه تنها در محدوده‌ی امور سیاسی و اجرایی،‌ بلكه در باره‌ی تشریع و قانونگذاری حق خاصی برای خود قایل بود. وی در دوره‌ی ‌خلافت خود با اتكا به همین اختیارات، به ابداع ـ و به تعبیر مذهبی‌تر بدعت ـ و ابتكار پرداخته و به هیچ روی خود را مقیّد به چیزی جز شناخت كلی خود از قرآن و شرع نمی‌كرد. در مواردی نیز كه خود را عاجز می‌دید. دست به مشورت زده و با رایزنی صحابه، كارها را به پیش می‌برد.
نقل یك حاثه جالب كه طبری آن را روایت كرده است برای شناخت باور خلیفه درباره‌ی اختیاراتش مناسب می‌‌نماید: عمران بن سواد گوید: نماز صبح را با عمر خواندم و پس از آن در پی او به راه افتادم. پرسید:‌حاجتی داری؟‌گفتم: آری، نصیحت! گفت: مرحبا به تو، بگو؛ گفتم: مردم در چند چیز بر تو عیب می‌‌گیرند؛ عمر در حالی كه شلاق خود را زیر چانه،‌ نگه داشته بود، گفت: بگو. گفتم: تو عمره را در ماه‌‌های حج حرام كردی، در حالی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ حلال می‌شمرد و ابوبكر نیز چنین نكرد، عمر گفت:‌ این بدان جهت بود كه مردم نپندارند با انجام عمره،‌حج تمتع از آنان ساقط است. پرسیدم: امر دیگر آن است كه تو متعه‌ی‌ زنان را حرام كردی در حالی كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ حلال شمرده بود. عمر گفت: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به ضرورت حلال كرد و پس از آن كه این ضرورت از بین رفت، ‌من آن را ممنوع كردم. پرسیدم: امر دیگر آن كه تو رعیت را آزار و اذیت می‌دهی (به تندی برخورد می‌كند)! گفت من هم ردیف ـ زمیل ـ محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ هستم؛‌ من شكم آنان را سیر، خودشان را سیراب و برای آنان چه و چه می‌كنم،‌ اگر چنین نكنم (برخورد تند،) حق را وانهاده‌ام (كنایه از این كه حق دارم چنین كنم).[2]
در این نقل فوق كه شواهد فراوانی برای تأكید محتوای آن وجود دارد دو نكته‌ی اساسی هست؛ یكی آن كه عمر در برابر اعتراض عمران،‌به هیچ روی مخالفت كار خود را با رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ انكار نكرد بلكه صرفاً در صدد توجیه آن بر آمد. ثانیاً پاسخ او به اعتراض آخر عمران، با این جمله آغاز شد كه: أنا زمیل محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ، من هم ردیف پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ هستم. زمیل در كاربرد امروزی به معنای همكلاسی است و كاربرد قدیمی آن برای دو شخصی گفته می‌شود كه سوار شتری بوده و هر كدام در یك طرف آن نشسته‌اند و یا آن كه دو نفر در روی دو شتر كه با هم مسافرت می‌كنند.
در این نقل،‌ بلا فاصله بعد از این جمله، یك جمله معترضه آمده كه ـ و كان زامَلَهُ فی غزوه قرقره الكُدْرـ یعنی او (عمر) زمیل رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در غزوه قرقره الكدر بوده است. این جمله هیچ تناسبی با پاسخ عمر نسبت به سؤالات مطروحه ندارد،[3] بلكه بر عكس، بسیار گمراه كننده بوده و عمداً برای انحراف اذهان در اینجا وارد شده است.
عمر می‌‌گوید: او زمیل رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ است؛‌ همانگونه كه او می‌توانسته امر و نهی كند، چیزهایی را حلال و چیزهایی را حرام كند،‌ او نیز می‌‌تواند چنین كند. بدین صورت. خلیفه حدود اختیارات خود را درست همانند رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌‌داند و جز در مورد قرآن، به چیز دیگری باور ندارد.
آنچه كه درباره‌ی‌ نهی خلیفه از نقل حدیث و كتابت آن[4] نقل شده دقیقاً‌ با این اندیشه خلیفه سازگاری دارد، گویا خلیفه بر این باور بود كه تنها قرآن است كه می‌‌‌‌تواند ثابت باشد، اما حدیث چنین وضعیتی را ندارد و هر زمان حاكم می‌تواند به نحوی كه مصلحت می‌داند عمل كند. به عبارت دیگر آنچه از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نقل شده تنها مربوط به اختیارات او به عنوان یك حاكم بوده و اینها اختیاراتی است كه او نیز فعلاً به عنوان یك حاكم دارد. بعید است كه ما جز، عمر و عثمان كه اختیارات خود را در حد تشریع و دخالت در عبادات نیز می‌دانستند خلیفه‌ی‌ دیگری را پیدا كنیم. نصر الله منشی در مقدمه‌ی «كلیله و دمنه» این سخن را به عمر منسوب می‌كند كه گفت:‌ آنچه را كه «دولت» مردم را از آن باز می‌دارد پیش از آن است كه «قرآن» مردم را از آن باز می‌كرد.[5] عمر سهم «مؤلفه قلوبهم» را كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ از زكات می‌پرداخت قطع كرد و گفت:‌ اسلام دیگر هراسی از آنان ندارد.[6] او معتقد بود فرد جُنُبی كه نیاز به آب دارد، اگر آب پیدا نكند نباید نماز بخواند؛‌ زمانی كه عمار یاسر برای او سنت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را تیمم یاد كرد، عمر به او گفت: اتّق الله یا عمّار؛ و عمار پاسخ داد: اگر میل تو چنین است، حدیث پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را نقل نخواهم كرد![7]، جالب این كه، او در حیات رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نیز از تیمم متنفر بود. زمانی كه در سفری كسی همراه وی صبحگاهان جنب شده و تیمم كرده بود، عمر به وی اعتراض كرد، وقتی به مدینه رسیدند از دست او به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ شكایت كرد. اما آن حضرت فرمود: اگر من هم در شرایط او بودم همین كار را می‌كردم.[8] البته اگر چیزی به ذهنش نمی‌رسید در پس سنّت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ می‌بود.[9] ابن عباس می‌‌گوید: در زمان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ، ابوبكر و تا دو سال در عهد خلافت عمر،‌ اگر كسی یكباره زنش را سه طلاقه می‌‌كرد، آن را یكی می‌دانستند. اما عمر آن را سه طلاق دانست.[10] مالك بن انس ـ امام مالكیه ـ روایت می‌كند: عمر ابا داشت كه عجم (از عرب) ارث برد مگر آنكه در میان عرب تولد یافته باشد![11]
اینها اجتهادات شخصی خلیفه بود كه نوعاً بر اساس «مصالح» مورد نظر او صورت می‌گرفت. متعه حج و متعه نساء نیز از مشهورترین امور شرعی‌اند كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ حلال می‌شمرده و خلیفه آنها را نامشروع اعلام كرده است.[12] گفته شده است: عمر منشأ حلیت آن در دوره‌ی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نوعی ضرورت موقتی می‌دانسته است. نمونه‌ی دیگر نیز حذف «حیّ علی خیر العمل» از اذان بود.[13] این در حالی بود كه كسانی چون عبدالله بن عمر و امام سجاد ـ علیه السّلام ـ همیشه این جمله را در اذان می‌گفتند.[14] گفته شده: عمر اولین كسی است كه قیام رمضان را باب كرد. او این كار را در سال چهاردهم هجری انجام داده و به همه‌ی شهرها نوشت تا چنین كنند.[15] این همان نماز تراویح است كه هنوز میان سنیان مرسوم است. همین كه عمر چنین اختیاراتی را برای فرد قائل بود سبب شد تا او در یك زمینه احكام متناقضی صادر كند. نمونه آن در برخی از مسائل ارث بود.[16]
چنین آزاد منشی در امور عبادی، می‌‌توانست در بخش امور غیر عبادی تصرف بیشتری را به همراه داشته باشد. خلیفه از نوآوری پرهیزی نداشت. امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ نیز در حل و فصل مسایل مستحدثه، ابتكارات فراوانی داشت اما وفاداری او به نص بیش از هر چیز دیگر بود. توسعه یكباره‌ی كشور اسلامی در عهد عمر او را با مسایل زیادی روبرو كرد. از این رو اغلب می‌كوشید حتی اگر با مشورت صحابه نیز شده راه حلی برای آن بیابد. مجموعه‌ی این راه‌ حلها كه از یك سو بر پایه‌ی میراث رسول اكرم ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و از سوی دیگر مشورت با صحابه و از ناحیه‌ی سوم معلول ابتكارات خود خلیفه بود، به وسعت دامنه‌ی تشكیلات حكومتی انجامید. احمد امین ضمن مقایسه سیاست موفق عمر و معاویه در برابر سیاست علی ـ علیه السّلام ـ نكته را در این می‌داند كه آن دو خود را در برابر نصوح دینی آزاد می‌دانستند در حالی كه علی معتقد به نصوص دینی بود.[17]سهیل زكار نیز این را كه عمر در مسایل جدید برای خود حق تشریح قائل بوده آورده است.[18] دستورات وی به شریح، برای عمل به رأی نیز قابل ملاحظه است.[19]
اشاره كردیم كه یكی از اصول فكر خلیفه آن بود كه تنها می‌كوشید قرآن را حجت بداند و به همین دلیل اعتنایی به حدیث نداشت. این سخن او كه گفت: «حسبنا كتاب الله»[20] در بسیاری از مآخذ تاریخی و حدیثی آمده و هیچ معنایی جز این ندارد كه نیازی به حدیث وجود ندارد. البته این منافات با آن ندارد كه اگر در مواردی راه حل خاصی به ذهن خلیفه نمی‌رسید از آنچه از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نقل شده بهره نبرد، اما در برابر، اگر چیزی را به مصلحت می‌دید، انجام می‌داد؛ حتی اگر سیره‌ی خاصّی از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در این باره وجود می‌داشت.
یكی از نمونه‌های روشن این امر نصی بود كه درباره‌ی امامت علی ـ علیه السّلام ـ از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ رسیده بود. نه تنها عمر بلكه كسانی دیگر از صحابه نیز این نص را به بخاطر مصلحتی كه مدعی آن بودند كنار گذاشتند.
ابن ابی الحدید می‌‌گوید: از استادم درباره نصّ بر امامت علی ـ علیه السّلام ـ پرسیدم و گفتم: آیا براستی ممكن است آنان نص را بكناری نهاده باشند؟ او گفت: آن مردم خلافت را در شمار معالم دینی همچون نماز و روزه نمی‌دانستند، بلكه آنرا از امور دنیوی و در شمار مسایلی چون امارت بلاد، تدبیر جنگ و سیاست رعیت می‌دانستند و در این موارد نیز اگر مصلحت می‌دیدند مخالفت با نص رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ را جایز می‌شمردند. به عنوان مثال پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ دستور داد تا ابوبكر و عمر در سپاه اسامه حاضر شوند اما آنان چو.ن آن را به مصلحت دولت نمی‌دانستند نرفتند. رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ نیز زنده بود، این موارد را می‌دید و انكار نمی‌كرد (!)... صحابه متحداً و متفقاً بسیاری از نصوص (كلمات رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ) را ترك كردند و این بدلیل مصلحتی بود كه در ترك آنها تشخیص می‌دادند، نظیر سهم ذوی القربی و سهم مؤلفه قلوبهم؛ آنان در بسیاری از مسایلی كه در قرآن و سنت نیامده بود به آرای خود عمل كردند مثل: حد شرب خمر و...؛ بسیاری از آنان قیاس را بر نص و رعایت مصلحت را بر عمل به نصوص ترجیح داده، می‌گفتند: اگر مصلحت دیدید چنین كنید... درباره‌ی نص بر علی ـ علیه السّلام ـ نیز آنان (در واقع ابوبكر و عمر) چنین تشخیص دادند كه عرب زیر بار او نمی‌رود و این دلایل متعددی داشت، لذا متحدا تصمیم گرفتند حكومت را به او واگذار نكنند زیرا دیدند عرب از او اطاعت نمی‌كند، بنابراین به تأویل نص پرداخته‌ اما نص را انكار نمی‌كردند و تنها می‌گفتند: حاضر چیزی را می‌بیند كه غایت نمی‌بیند.
اقدام انصار نیز به آنان كمك كرد. پس با ابوبكر بیعت كردند تا فتنه‌ی انصار را از بین ببرند. بعد هم در برابر اعتراض علی ـ علیه السّلام ـ پاسخ‌هایی دادند كه سن او كم است، عرب او را نمی‌پذیرد و... ابوبكر پیر مرد است تجربه دیده است، عرب او را دوست می‌دارند و... و اگر علی را انتخاب می‌‌كردیم عرب مرتد می‌شد و... كدامیك به مصلحت بوده است؟ پیروی از نص و آماده شدن برای ارتداد عرب و بازگشت عصر جاهلی یا عدول از نص و حفظ اسلام... مردم نیز سكوت كردند... ابن ابی الحدید می‌‌گوید: استاد من ابو جعفر نقیب امامی مذهب نبود و از سلف تبری نداشت و قول افراطیون شیعی را نمی‌پذیرفت با این حال چنین تحلیلی داشت.[21]
به هر روی این نكته را باید در نظر داشت كه عمر در مقطعی كار خلافت را در دست گرفت كه لازم بود تا تشكیلات اداری دولت جدید توسعه یابد. توسعه‌ی فتوحات و سرزمین‌های تحت سلطه‌ی او و نیز جنگها و صلحها سبب شد تا او مجبور شود دست به جعل قوانینی زده و كارها را فیصله بدهد. فهرستی از این اقدامات را عبد الحی كتّانی در كتاب التراتیب الاداریه آورده است. بسیاری از اقدامات او رنگ فقهی به خود گرفت و در متون بعدی اهل سنت به عنوان مبنای قوانین فقه سنی مورد استفاده واقع شد. بیشترین فتاوای وی در كتاب المصنّف از عبد الرزاق صنعانی فراهم آمده و ابن كثیر نیز در كتابی با عنوان مسند عمر آنها را گرد آوری كرده است.
در دوره‌ی او، نخستین بار عنوان «امیر المؤمنین» اصطلاحی برای خلیفه شد. تا پیش از آن او را «خلیفه خلیفه رسول الله» خطاب می‌كردند. اما بنا به آنچه نقل شده از سال 17 هجری او عنوان امیر المؤمنین را از طرف مغیره بن شعبه یا ابو موسی اشعری و یا عدی بن حاتم به دست آورد.[22]
از اقدامات اداری خلیفه كه در جهت سازماندهی حكومت و ایجاد دولت نقش مهمی داشته تدوین «دواوین» و تشكیل دیوان در سال 20 هجری بوده است.[23] رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ در ثبت اسامی مسلمانان به ویژه جنگجویان پیشقدم بود.[24] عمر در دستور ثبت نام صحابه را داد و بر اساس ترتیب قبیله‌ای[25] و سوابق دینی، آنان را طبقه بندی كرد، سپس به تقسیم غنایم هنگفت ناشی از فتوحات پرداخت. عمر از بنی هاشم و از میان آنان از بنی عبدالمطلب آغاز كرد.[26] تفاوت سیاست پیغمبر و ابوبكر[27] با عمر آن بود كه آنان اموال را به تساوی تقسیم می‌كردند و عمر میان قبایل و نیز سابقه‌داران در مقایسه با كم سابقه‌ها در اسلام تفاوت می‌گذاشت. گفته شده عمر به دلیل رعایت تساوی توسط ابوبكر، به او اعتراض می‌كرد.[28] این اقدام خلیفه سبب شد تا در میان اعراب طبقه‌بندی قبیله‌ای استحكام یابد و برخی قبایل به استناد همین طبقه‌بندی بر كسان دیگر ترجیح یابند. این سخن كه مقدسی از عمر نقل كرده كه گفت: عدالت را از كسری یاد گرفته است![29] این احتمال را كه تا اندازه‌ای تحت تأثیر نظام طبقه‌بندی ایرانی بوده تقویت می‌كند، هر چند شاهد دیگری برای این تأثیر‌پذیری نداریم. گفته شده كه عمر در اواخر عمر خویش، در درستی این روش مردد شد و گفت اگر زنده بماند میان همه‌ی مردم به تساوی رفتار خواهد كرد.[30]
ایجاد یك تاریخ منظم نیز كه ضرورت كار اداری بود در همین عهد انجام شد. در جای دیگر اشاره كردیم كه او طی مشورتی با صحابه، به رأی امیر مؤمنان ـ علیه السّلام ـ دایر بر انتخاب هجرت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به عنوان مبدأ تاریخ مسلمانان، عمل كرد. این قدم مهمی در ایجاد انضباط اداری بود.
تقسیم بندی در اداره شهرها گرچه شكل ساده‌ی آن از زمان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بود، در این دوره توسعه یافت. تفكیك كار قضا از امور مالی، اداره‌ی شهر و رهبری جنگها، به تدریج شكل كاملتری بخود گرفت.
درباره‌ی منابع اندیشه دینی و سیاسی خلیفه‌ی دوم به نكته دیگری نیز باید توجه داشت و آن این كه او بجز آنچه از آموزه‌های اسلامی بدست آورده بود، می‌كوشید تا از منابع دیگری نیز فكر خویش را بارور كند. یكی از این منابع استفاده از دانشی بود كه اهل كتاب حامل آن بوده و در جزیره‌ العرب، یهودیان بهره‌ی كافی از آن داشتند. پیش از هر سخن باید اعتراف كرد كه در میان فرق اسلامی، اتهام بهره‌گیری از معارف یهودی، اتهام رایجی است، بیشتر بدان دلیل كه یهودیان به شدّت مورد تنفر قرآن و مسلمانان بوده‌اند. باید دانست اهل كتاب به طور عموم و یهودیان بطور ویژه در تمامی متون تاریخی و حدیثی مسلمانان آثاری از خود بر جای گذاشته‌اند. این تأثیر گرچه در برخی از فرق بیشتر است اما كمتر فرقه‌ای از آن بركنار مانده است. به هر روی نصوصی در دست است كه نشان می‌دهد اهل كتاب با بهره‌گیری از آگاهی‌های پیشین و نفوذ فرهنگی خود كه از دوره‌ی‌ جاهلیت به ارث برده بودند برای بدست آوردن موقعیتی در جامعه‌ی جدید تلاش زیادی كردند. متون دینی آنان مشتركات فراوانی با دین اسلام داشت و آنان توانستند با بهره‌گیری از همین زمینه مدعی داشتن آگاهی‌هایی در زمینه‌ی‌ تفسیر قرآن بشوند. افزون بر این، آنان با استفاده از این امر كه در متون گذشته آگاهی بعثت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آمده، زمینه آن را تا به آنجا گسترش دادند كه گویی در كتب مقدس، آگاهی‌های فراوانی درباره‌ی سیر تحولات جامعه‌ی اسلامی، سر گذشت خلفا و رخدادها و جنگها آمده است. باور داشتن مسلمانان به این مسأله، كار اهل كتاب را آسان كرد. بهتر است كلی گویی در این زمینه را كه ابن خلدون هم در مقدمه كتاب تاریخش، به آن تصریح كرده است، كنار گذاشته، به بحث اصلی خویش باز گردیم.
زمانی كه مهاجران مسلمان به مدینه آمدند و اسلام در این شهر شایع گردید، به دلیل نقاط مشتركی كه در فرهنگ اسلامی و یهودی وجود داشت زمینه‌ی یك ارتباط فرهنگی بوجود آمد. در نقلی آمده است: كانت الیهود یحدثون أصحاب رسول الله، وقتی خبر به رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ رسید فرمود: آنان را تصدیق و تكذیب نكنید.[31] اما گویا كم كم كار بالا گرفت و حضرت آنان را از شنیدن مطالب آنان و استنساخ آثارشان نهی كردند.
خلیفه‌ی دوم از زمانی كه به مدینه در آمد گویا برای افزودن بر آگاهی‌‌های دینی و تاریخی خود خواسته است تا از اهل كتاب استفاده كند. او می‌گوید: من نسخه‌ای از یكی از آثار اهل كتاب را برای خود استنساخ كردم، وقتی رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آن را دید فرمود: این چیست؟ گفتم: نسخه‌ای از اهل كتاب برگرفته‌ام تا دانشی بر دانش خود بیفزایم. رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به شدّت خشمگین شد. شدت خشم او به اندازه‌ای بود كه انصار فریاد «السلاح السلاح» سر دادند. آنگاه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمود: من همه چیز را برای شما آورده‌ام...[32]گفت: من به «برادری از قریظه» برخورد كردم كه تورات را برای من استنساخ كرد، آیا بر شما عرضه كنم؟ این سؤال خشم آن حضرت را بر انگیخت.[33] زهری می‌‌گوید: حفصه دختر عمر و همسر رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ كتابی را كه در آن قصص یوسف نوشته شده بود، نزد رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ آورد و برای آن حضرت می‌خواند، در همان حال چهره‌ی آن حضرت بر افروخته شده و فرمود: به خدا سوگند اگر یوسف نزد شما می‌آمد و من در میان شما بودم و شما از او پیروی می‌كردید و مرا رها می‌نمودید، گمراه بودید.[34] این كه عمر و دختر او در زمان رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ كوشیده‌اند تا نوشته‌های اهل كتاب را بخوانند نمی‌تواند صرف یك اتفاق باشد. این مسأله با نكته‌ای كه ابن شهاب زهری درباره‌ی نامگذاری عمر به فاروق گفته روشن می‌شود. او می‌گوید: نخستین كسانی كه عمر را فاروق نامیدند اهل كتاب بودند، در حالی كه هیچ خبری در این باره كه رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ او را به این نام نامیده باشد به دست ما نرسیده است.[35]
زمانی كه عمر به خلافت رسید با فراغ بال بیشتری در این باره اندیشید و درست زمانی كه به یكی از یهودیان مسلمان شده یمنی برخورد كرد توانست از او در این باره بهره‌ی بیشتری ببرد. این شخص كعب بن ماتع حمیری معروف به كعب الأحبار است.[36] او پس از رحلت پیامبر در زمان ابوبكر یا عمر به اسلام گروید و سپس به مدینه در آمد. پس از آن از خلیفه اجازه گرفته عازم شام شد. گو اینكه رفتن وی به شام در زمان رفتن خلیفه‌ی‌ دوم به بیت المقدس برای امضای پیمان صلح با مسیحیان بوده و كعب و را همراهی كرده است. كعب الاحبار در خلافت عثمان در سال 32 و 33 در شهر حمص در گذشت.[37] این در حالی است كه مقبره‌ای با قبه‌ی عالی در مصر برای وی ساخته شد. كعب الاحبار قرنها مورد وثوق و اطمینان بوده و نقلهایش كتاب‌های تفسیری و تاریخی را پر كرده است.[38] اما در حال حاضر و با تحقیقات نوینی كه صورت گرفته چهره‌ی كعب الاحبار در پس پرده‌ی ضخیمی از ابهام و اشكال قرار گرفته و كار تصمیم‌گیری علمای رجال و دین شناس اهل سنت را دشوار كرده است.
كعب الاحبار از یكسو مورد توجه خلیفه‌ی دوم بود، و از سوی دیگر منبع مهمی برای مطالبی است كه در فرهنگ اسلامی به اسرائیلیات شهرت دارد، نقل‌هایی از تورات و دیگر متون یهودی كه در كتاب‌های تاریخی، تفسیری، عرفانی و ادبی مسلمانان، حضوری قاطع دارد. كعب الاحبار و وهب بن منبّه دو ركن اصلی نشر «اسرائیلیات» در فرهنگ اسلامی هستند. از زمانی كه جریان ضد اسرائیلیات در میان اهل سنت قوی شده، كار تصمیم گیری درباره‌ی كعب دشوار گردید.[39] نباید غفلت كرد كه چندین برابر آنچه كعب از كتب پیشین نقل كرده دیگران به دروغ به وی نسبت داده و او را بزرگتر كرده‌اند. ذهبی درباره‌ی او می‌‌گوید: او آگاه به كتب یهود بوده و ذوق خاصی در شناخت مطالب درست و نادرست آن داشت.[40] در این میان، اعتماد خلیفه‌ی‌ دوم به او، به رغم شواهد كافی، مورد بی‌اعتنایی كسانی قرار گرفته كه در مجموع به اسرائیلیات و بطور خصوص به كعب بی‌اعتمادند.
ابن كثیر می‌‌گوید: كعب الاحبار از بهترین آنان‌ (یهودیان مسلمان شده) است كه از (منابع) آنان نقل می‌كند. او زمان عمر اسلام آورد و مطالبی از اهل كتاب نقل می‌كرد. عمر برخی از منقولات او را نیكو می‌شمرد زیرا مؤیّد به حق بود، به علاوه عمر در صدد جذب وی بود، پس از آن نقل مردم از وی فرونی گرفت تا جایی كه در آن مبالغه شد و او نیز اباطیل زیادی نقل كرد و برخی گفتارش حق بود.[41] ابن كثیر به طور ضمنی پذیرفته است كه عمر سبب شد تا كعب، میان مردم موقعیتی به دست آورده، به سوی او روی آوردند. هیمنه‌ی فرهنگی اهل كتاب سبب شد تا به محض ورود كعب به مدینه مردم در اطرافش جمع شده از وی بخواهند تا اخباری درباره‌ی آینده ملاحم و فتن از كتاب‌های پیشینیان بر ایشان بخواند.[42] آنچه سبب اعتماد مردم به او شد این بود كه وی مطالب را مستند به «كتاب الله المنزَّل» می‌كرد. مقصود از كتاب همان تورات بود كه كعب درباره‌ی آن به قیس بن خرشه گفته بود: «هیچ وجبی از زمین نیست مگر این كه تمام آنچه تا قیامت بر آن روی می‌دهد، در تورات نوشته شده است.»[43]
كعب مطالب خویش را با تأكید بر آن كه از «كتاب الله» نقل می‌كند در میان مردم رواج می‌داد. بیش از همه، خلیفه دوم از وی و آگاهی‌هایش بهره می‌برد. نمونه‌های متعددی وجود دارد كه این بهره‌گیری علمی را تأیید می‌كند. هشام كلبی می‌‌گوید: به عهد عمر قحطی آمد. كعب الاحبار به وی گفت: زمانی كه برای بنی اسرائیل چنین وضعی پدید آمد به خانواده‌ی پیامبرشان متوسل شده و دعای باران می‌خواندند. همین توصیه سبب شد تا عمر عباس را وسیله‌ی دعای باران قرار دهد.[44]
همچنین عمر از كعب خواست تا درباره‌ی «مرگ» برای او سخن بگوید. در حالی كه كعب، ماهیت مرگ را برای خلیفه تشریح می‌كرد، اشك از چشمان عمر سرازیر شد.[45] عمر در مورد دیگری از او پرسید: كدامیك از فرزندان آدم ـ علیه السّلام ـ صاحب نسل شدند و او به تفصیل در این باره سخن گفت.[46] زمانی كه عمر قصد رفتن به عراق كرد كعب به وی گفت: به عراق مرو، چرا كه فُس، اق اجنّه در آنجا هستند چنان كه رجال آنان و نه دهم سحر هم آن جاست.[47] در نقل سیف بن عمر آمده است، زمان شیوع طاعون، عمر از اطرافیان خواست تا درباره‌ی شهرها او را راهنمایی كنند. كعب سخن فوق را درباره‌ی‌ عراق در پاسخ مشورت خواهی عمر باز گفت.[48] عبدالله بن مسعود گوید: من و كعب الاحبار نزد عمر بودیم. كعب گفت: اجازه می‌دهی تا شیرین‌ترین چیزی كه در «كتب الانبیاء» خوانده‌ام برایت نقل كنم. با تأیید عمر، كعب الاحبار قسمت‌هایی از آن مطالب را كه بیش از یك صفحه است نقل كرده است.[49]
عمر از كعب خواست تا درباره‌ی كعبه برای او سخن گوید و كعب گفت: خداوند یاقوتی مجّوف را به زمین فرستاد و...[50] كسی هم به كعب الاحبار اعتراض كرد كه چه شده است كه «إنّك تكثر ذكر بیت المقدس و لا تكثر ذكر هذا البیت. از بیت المقدس ستایش فراوان می‌كنی اما از كعبه كمتر می‌گویی.» می‌گویند كسی هم از عمر اجازه‌ی زیارت مجسد بیت المقدس را خواست. عمر گفت آماده شو و زمان حركت نزد من آی. وقتی آماده رفتن شد و نزد وی آمد، عمر به او گفت: اجعلها عمره، این سفر را عمره قرار بده![51] زمانی دیگر كعب الاحبار در مسجد نشسته بود، عمر وارد شد و از او خواست تا او و دیگران را «تخویف» كند: «یا كعب خوفنا».[52] عمر گفت: رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ به من فرمود: بیشترین ترس من بر امتم از امامان گمراه كننده است؛ كعب گفت: به خدا سوگند ترس بر امت جز از ناحیه‌ی آنان نیست.[53] در نقلی دیگر آمده: كعب در زمان عمر برخاست و پرسید: آخرین سخن پیامبر شما چه بود. عمر گفت: از علی بپرس. و علی ـ علیه السّلام ـ فرمود: در حالی كه سر مباركش بر شانه‌ی من بود فرمود: نماز نماز، كعب گفت: این عهد آخرین همه‌ی انبیاء است كه بدان مكلف و مبعوث گشته‌اند.[54]
كعب بر آن بود تا خود را عالم به تمامی كتب انبیا شناسانده و در موارد دیگر بتواند آنچه را از «كتاب الله المنزل» نقل می‌كند به مردم بقبولاند. گویا بعدها كسانی متوجه این اشكال شدند كه نمی‌توان به تورات محرّف موجود استناد كرد، بنابراین چگونه می‌توان سخنان كعب را پذیرفت؟ برای حل این مشكل این نقل ساخته شد كه كعب از توراتی استفاده می‌كرد كه محرف نبود. او در آخرین دقایق عمرش، آن تورات را به كسی سپرد تا آن را به دریا بیندازد. توجیه او نیز آن بود كه مبادا بعد از وی به آن اتكال و استناد شود. ذهبی پس از نقل این خبر می‌‌گوید: اكنون این تورات در دسترس ما نیست و از آن پس نمی‌توان به تورات موجود استناد كرد.[55] این در حالی است كه در همان زمان ابن عباس با محرّف خواندن تورات مردم را از سؤال كردن از اهل كتاب بر حذر می‌داشت.[56]
در نفلی دیگر آمده است كه عمر دستور زدن حدّی را برای شخصی صادر كرد. آن شخص در حال حد خوردن گفت؛ سبحان الله! عمر جلاد را از زدن حد منع كرد. كعب الاحبار خندید. عمر گفت: برای چه خندیدی؟ كعب گفت: به خدا سوگند كه سبحان الله تخفیف عذاب الهی است.[57] زمانی دیگر عمر و كعب ایستاده بودند، حطیئه شاعر شعری خواند به این مضمون كه؛ كسی كه كار خیری انجام دهد پاداش او از بین نخواهد رفت چرا كه «معروف» بین خدا و خلق او پایدار است. كعب گفت: به خدا سوگند كه در تورات چنین آمده است.[58] در مورد دیگری آمده است: عمر درباره‌ی شهرها از كعب الاحبار پرسش كرد، او گفت: چون خداوند جهان و مافیها را آفرید، عقل گفت: من به عراق می‌روم، علم گفت: من با تو خواهم بود. مال گفت: من به شام می‌روم، فتنه گفت: من با تو هستم و...[59]. كعب الاحبار در مجلس عمر وارد شد و با فاصله در كنار وی نشست، عمر از این كه چرا در كنار او ننشست سؤال كرد. كعب با یاد از حكمت لقمان گفت: نباید كاملا در كنار صاحب قدرت نشست، چرا كه شاید كسان دیگری از تو عزیز‌تر باشند و در مجلس وارد شوند و تو مجبور شوی اندكی عقب‌تر بروی، در آن صورت سبك خواهی شد.[60] عمر از كعب پرسید كه چگونه علم از سینه‌ی كسی كه آن را فرا گرفته از بین می‌رود؟ كعب گفت: طمع و دست نیاز به سوی مردم دراز كردن.[61] و زمانی كه عمر گفت: وای بر «سلطان زمین» از «سلطان آسمان»؟ عمر گفت: مگر كسی كه خود را محاسبه كند. كعب گفت: به خدا سوگند همین مطلب بدون یك حرف كم و زیاد در تورات آمده است.[62] بار دیگر عمر از كعب الاحبار خواست تا درباره‌ی تقوی برای او سخن گوید.[63] زمانی عمر به كعب كه اجازه‌ی رفتن شام را می‌خواست گفت: از مدینه كه محل هجرت رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ و مدفن اوست خارج مشو. كعب گفت: او در كتاب الله المنزّل چنین یافته كه شام گنج خدا در روی زمین است.[64]در مورد دیگر آیه‌ای مطرح شد (كلمّا نضجت جلودهم بدّلناهم جلودا غیرها) [65]كعب گفت: من تفسیری از این آیه دارم كه مربوط به قبل از اسلام است. عمر گفت: بگو، اما وقتی سخن تو را تصدیق می‌كنم كه با سخن پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ تطبیق كند. كعب گفت: پوست آنها را یكصد و بیست بار در هر ساعت تغییر خواهیم داد. عمر گفت: من همین سخن را از رسول خدا ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ شنیدم.[66] عمر در بیت المقدس درباره‌ی محل «صخره» از كعب الاحبار پرسید و او به تفصیل در این باره برای وی سخن گفت.[67]
با وجود این نمونه‌ها تنها ابو زرعه دمشقی نقل كرده است كه عمر به كعب گفت: نقل «حدیث الاول» را ترك كن و گرنه تو را به سرزمین میمونها خواهم فرستاد.[68] در مورد دیگری، از یكی از اهل كتاب در بیان صفات خلفا از تورات، از عمر نقل شده است كه مردم را از روایت اهل كتاب بر حذر داشت.[69] یكبار نیز شنید كسی در كوفه كتب دانیال را دارد. عمر او را به مدینه فرا خواند. پس از آن وی پذیرفت تا هر چه از آن دست در اختیار دارد، آنها را بسوزاند.[70] اگر بپذیریم كه عمر چنین رفتاری داشت، مع الاسف نسبت به كعب برخورد قاطعی نداشت و مواردی كه گذشت، نشانی بر درستی این مسأله است. و نمونه‌ی دیگر: زمانی كعب نزد عمر آمد و اجازه خواندن تورات را خواست. عمر پاسخ داد: اگر می‌دانی كه این كتاب همان توراتی است كه خدا در كوه طور سینا بر موسی نازل كرده شب و روز آن را بخوان.[71]
در این مشورتها یكبار عمر متوجه شد كه كعب الاحبار، هنوز افكار یهودی خویش را رها نكرده است. در سالی كه عمر به بیت المقدس رفت و كعب نیز همراه وی بود. در این سفر كه گفتگوهایی با دیگران از جمله یك راهب صورت گرفت[72]، عمر از كعب خواست تا محل محراب مسجد بیت المقدس را معین كند، لذا از او پرسید: به عقیده‌ی تو مصلای مسجد را به كدام سمت قرار دهیم؟ كعب گفت: به سوی صخره (قبله‌ی‌ یهود در بیت المقدس) عمر گفت: به مذاق یهودیان سخن می‌گویی! در آغاز ورود به مسجد نیز دیدم كه كفشت را بیرون آوردی.[73] اما پس از آن نیز موقعیت وی نزد خلیفه همچنان محفوظ بود.
یكی از نكات جالب در این میان، ادعای كعب الاحبار و دیگر اهل كتاب در یافتن نام و یا صفات خلیفه‌ی‌ دوم در كتاب‌های آسمانی پیشین است. از عبدالله بن مسعود روایت شده: عمر بر اسبی سوار بود كه ناگهان اسب او را بر زمین انداخت، در آن حال، ران عمر مكشوف شد. اهل نجران كه خالی سیاه بر ران وی دیدند گفتند: این همان كسی است كه ما در كتاب‌‌های خود، درباره‌اش چنین یافته‌ایم كه ما را از سرزمینمان بیرون می‌كند.[74] بعدها وهب بن منبه مدعی شد كه وصف عمر در تورات آمده است.[75] اقراع، مؤذن عمر، گوید: خلیفه مرا به سوی اسقف فرستاد تا او را بیاورم. او را آوردم آن دو زیر یك سایبان نشستند، عمر از اسقف پرسید: آیا یادی از ما در كتاب‌‌های خود می‌یابید؟ اسقف گفت: آری! عمر پرسید: چگونه؟ اسقف گفت: چونان شاخ! عمر شلاق خود را بلند كرد و گفت: بر شاخ من چه می‌بینی؟ اسقف گفت: شاخی آهنین، امین و شدید. عمر پرسید: بعد از من، خلافت به چه كسی می‌رسد؟ اسقف گفت: خلیفه‌صالحی كه خود را فدای خویشانش می‌كند. عمر پرسید: پس از او كه؟ اسقف گفت: خلیفه‌ای صالح با شمشیر كشیده و خون‌های ریخته![76]
این نقل گرچه مجعول است، اما در وهله‌ی اول چنین می‌نماید كه بخش نخست آن درست بوده و اسقف چنین مطلبی را تنها درباره‌ی شخص عمر گفته است. ثانیاً آن كه، حتی به رغم جعلی بودن تمامی آن، انتظار جاعلان خبر را نشان می‌دهد كه در پی فضیلت سازی برای خلفا بر اساس گفته‌ی اسقفان و آشنایان با كتب پیشین بوده‌اند.
ابن شبّه پس از آن می‌گوید: در جریان سفر عمر به شام، در راه پیرمردی نزدیك سپاه آمد و از سنگین بودن خراج سخن گفته خواست تا با خلیفه صحبت كند. طلحه از او پرسید: آیا شما خبر نزول خلیفه را بر خود در كتابهایتان یافته‌اید؟ گفت: آری، ما صفت رئیس شما را و كسی كه پیش از او بوده و پیامبرتان را داریم. آنگاه یك یك آن صفات را بیان كرد![77] از امالی محمد بن حبیب نقل شده كه ابن عباس گفت: عمر در اواخر خلافت خود آرزوی مرگ خویش را می‌كرد، روزی كه من نزد وی بودم از كعب الاحبار پرسید: من مرگ خویش را نزدیك می‌بینم. اولاً عقیده‌ی تو درباره‌ی علی بن ابی طالب چیست و ثانیاً در این باره چه چیزی در كتاب‌های خود می‌یابد، چون شما بر این باورید كه كار ما در كتاب‌‌های شما نوشته شده است. كعب گفت: به عقیده‌ی من علی برای این كار روا نیست زیرا او مردی سخت دیندار (متین الدین) است از هیچ خطایی چشم پوشی نمی‌كند، به اجتهاد خود نیز عمل نمی‌كند و با این روش نمی‌توان رعیت را اداره كرد. اما آنچه كه ما در كتاب‌های خود می‌یابیم این است كه، حكومت به او و فرزندانش نمی‌رسد... عمر گفت: پس به چه كسی می‌رسد؟ كعب الاحبار گفت: ما چنین می‌یابیم كه بعد از صاحب شریعت و دو تن از اصحابش، حكومت به كسانی خواهد رسید كه پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ بر سر اصل دین با آنان جنگیده است؛[78] یعنی امویان، یك بار نیز شخصی از اهل كتاب نزد عمر آمد و گفت: السلام علیك یا ملك العرب. عمر پرسید: آیا این چنین در كتابتان آمده؟ آیا نیامده است كه اول «پیغمبر» است بعد «خلیفه» و بعد «امیر المؤمنین»؟ گفت: آری.[79] جعل از سر و صورت این نقل می‌بارد. در زمان عثمان، كعب الاحبار در برابر كسی كه ضمن شعری گفته بود كه پس از عثمان، علی بر سر كار خواهد آمد «إنّ الأمیر بعده علیّ» گفت: دروغ می‌‌گویی، خلافت از آن معاویه خواهد بود.[80] به گزارش مورخان، كعب الاحبار منحرف از امام علی ـ علیه السّلام ـ بوده و حضرت نیز او را «دروغگو» معرفی كرده‌اند.[81] كعب می‌گفت: او خبر فتح شهرها را در تورات خوانده و این كه این فتوحات بدست یك مرد صالح انجام خواهد شد.[82]


  • آخرین ویرایش:-
آخرین پست ها